السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
18
تفسير الميزان ( فارسي )
* ( « إِنَّ الإِنْسانَ خُلِقَ هَلُوعاً إِذا مَسَّه الشَّرُّ جَزُوعاً وَإِذا مَسَّه الْخَيْرُ مَنُوعاً » ) * كلمه « هلوع » صفتى است كه از مصدر « هلع » - به فتحه هاء و لام - كه به معناى شدت حرص است اشتقاق يافته . و نيز گفتهاند كه اين كلمه را دو آيه بعد تفسير كرده ، پس هلوع كسى است كه هنگام برخورد با ناملايمات بسيار جزع مىكند ، و چون به خيرى مىرسد از انفاق به ديگران خوددارى مىكند . و به نظر ما اين وجه بسيار وجه خوبى است و سياق آيه هم با آن مناسب است ، چون از سياق دو جمله * ( « إِذا مَسَّه الشَّرُّ جَزُوعاً » ) * و * ( « إِذا مَسَّه الْخَيْرُ مَنُوعاً » ) * پيداست كه مىخواهد هلوع را معنا كند . از نظر اعتبار عقلى هم هلوع چنين كسى است ، چون آن حرصى كه جبلى انسان است حرص بر هر چيزى نيست ، كه چه خير باشد و چه شر ، چه نافع باشد و چه ضار نسبت به آن حرص بورزد ، بلكه تنها حريص بر خير و نافع است ، آن هم نه هر خير و نافعى ، بلكه خير و نافعى كه براى خودش و در رابطه با او خير باشد ، و لازمه اين حرص اين است كه در هنگام برخورد با شر مضطرب و متزلزل گردد ، چون شر خلاف خير است ، و اضطراب هم خلاف حرص . و نيز لازمه اين حرص آن است كه وقتى به خيرى رسيد خود را بر ديگران مقدم داشته ، از دادن آن به ديگران امتناع بورزد ، مگر در جايى كه اگر كاسه اى مىدهد قدح بگيرد ، پس جزع در هنگام برخورد با شر و منع از خير در هنگام رسيدن به آن از لوازم هلع و شدت حرص است . و اين هلع كه انسان مجبول بر آن است - و خود از فروع حب ذات است - به خودى خود از رذائل اخلاقى نيست ، و چطور مىتواند صفت مذموم باشد با اينكه تنها وسيله اى است كه انسان را دعوت مىكند به اينكه خود را به سعادت و كمال وجودش برساند ، پس حرص به خودى خود بد نيست ، وقتى بد مىشود كه انسان آن را بد كند و درست تدبير نكند ، در هر جا كه پيش آمد مصرف كند ، چه سزاوار باشد و چه نباشد ، چه حق باشد و چه غير حق ، و اين انحراف در ساير صفات انسانى نيز هست ، هر صفت نفسانى اگر در حد اعتدال نگاه داشته شود فضيلت است ، و اگر به طرف افراط و يا تفريط منحرف گردد ، رذيله و مذموم مىشود . پس انسان در به دو پيدايشش در حالى كه طفل است هر آنچه كه برايش خير و يا شر است مىبيند ، و با آن غرائز عاطفى كه مجهز به آن شده خير و شر خود را تشخيص مىدهد ، و مىفهمد كه چه چيزى را دوست مىدارد و قواى درونيش اشتهاى آن را دارد ، اما بدون اينكه براى آن چيز حد و اندازه اى قائل باشد . و وقتى به درد و يا مكروهى بر مىخورد دچار جزع مىشود ، و چون كسى مىخواهد مزاحمش شود ، به هر طريقى كه بتواند و لو به گريه و فرياد از